عکس تو

نصیر خالد

nasirkhalidvoa@yahoo.ca

راه ما دور و دلم با غم تو نزدیکست

وین دل غمزده، جز ناله ندارد هنری

ساعت حوالی 1 بعد از نیمه شب است و من با یاد تو و با عکس تو در گفتگویم. چشمان معصوم و نامیدت با من از رازهای درونی ات از دردت، رنج و بدبختی تو با من حرف میزند و من با چشمان اشکبار با دل شکسته  به    حرف های تو گوش میکنم. تو از عمق دلت برایم از سرمای زمستان میگوئی، از گرسنگی، بی سرپناهی و مرگ عزیزانت میگونی و من سراپا گوشم. با شنیدن حرفهای تو نازنین که پارۀ تن منی، چاره ای دیگری ندارم بجز انکه قطرات اشکم را نثار  قدمهای تو کنم. اما بگذار بقدمهای تو نظر بی اندازم. تو در این زمستان سرد نه تنها بوت بلکه حتی جرابی هم به پا نداری. بدنت برهنه و شکمت گرسنه است و با تمام اینها هنوز هم توان حرف زدن داری و با من که همین لحظه به حرفهای تو گوش میدهم و لحظ ی بعد ترا با تمام قصه هایت فراموش میکنم، از درد بی پایانت میگویی

اما بگذار از تو سوالی بکنم: تو راز های نهفته در سینه ی تنگت را از هزاران هزار کیلومتر دورتر برایمن بیان میکنی آیا در نزدیکی تو کس دیگری نیست که دردت را برایش بگویی؟ برایش بگویی که از سردی می لرزم، روز هاست که شکمم گرسنه است. دوشک و کمپل من برف سرد زمستان است. برایش بگویی که سر پناهی برای زیستن ندارم. فامیلم را سردی زمستان از من گرفت و پای من نیز از شدت سردی قطع گردیده است. برایش بگویی که تو هم فرزندی همانند من داری که در بستر ناز میخوابد وطعم سردی و گرسنگی را نچشیده است، مرا هم مانند اوبه آعوش مهر و عطوفت خود قرار بده. چرا آخر چرا مرا در این گوشۀ دنیا و آن هم در ان نیمۀ  شب محکم گرفته ای، خواب خوش را بر من حرام نموده ای و اصرار داری که با من باش و بحرفهای من که در داخل کشور شنونده ای ندارد گوش کن. بازعکس تو لب به سحن می گشاید و با لبخند تلخ که درد ترا بیان میکند بمن میگوید: آخر هموطن خوبم، برادرم من سالهاست که در وطن فریاد بینوائی، مصیبت، فقر و بدبختی خود را بلند نموده ام، بدن برهنه ام را همگان بهزاران بار دیده اند. پا های برهنه ام سالهاست که زیب بهترین کمره های عکاسی وفلمبرداری دنیا گشته است. گرسنگی ام در سراسر گیتی شهره شده است. گرچه من- گرسنه، برهنه و بی خانه ام، اما در مقابل ده ها تن دیگر از تجارت من در دنیا صاحب ده ها خانه و موتر و زندگی شده اند، صد ها برهنه ی دیگر با استفاده از اسم من و عکس من، صاحب میلیونها دالر شده اند. عکس من در صد ها مجلۀ معتبر دنیا به صد ها بار چاپ شده است. اما من و هزاران همچو من در فقر بدنیا میایم در فقر و ذلت زیست میکنیم و بالاخره گمنام و گرسنه میمیریم و بسیاری از ما ها حتی بعد از مرگ هم مکانی برای زیستن دایمی پیدا نمیکنند و طعمۀ حیوانات درنده میشویم که از بخت بد حیوان هم از خوردن ما پیشمان میشود، زیرا هرچه بدنبال گوشت میگردد بجز استخوان چیزی حاصلش نمیشود. دیگر نگو هموطن که چرا درد خود را به نزدیکان خود نمیگویم. به تو میگویم که از من دوری اما در درد من شریکی، از تو طلب کمک میکنم که حاصل دست رنجت را بمن میفرستی و از من بمثابۀ امتعۀ تجارتی استفاده نمیکنی

بار دگر بچشمانش خیره گردیده متوجه شدم چقدر صادقانه حرفهای دلش را بمن گفت. صدایش مملو از سوز و گداز و چشمانش دنیایی از راز بود. برایش میگویم: نمیدانم چرا آنانیکه در نزدیکی تو قرار دارند و با درد تو از نزدیک آشنایند. چشمان شان هر روز شما ها از نزدیک می بیند و گوشهای شان فریاد های پر از درد شما را میشنود، بیاری شما نمی شتابند. اخر بسیاری از همین سرمایه داران و بزرگان را که امروز نام دارند والقابی چون وزیر، رهبر و رئیس و قوماندان ووووو در کنار اسمشان قرار گرفته است. مالک ده ها باب منزل و ده ها عراده موتر مدل جدید میباشند، من خوب می شناسم که چند سال قبل آه در بساط نداشتند و امروز از برکت وجود شما محرومان تاریخ، صاحب تاج و تخت شده اند. چرا بدنبال شما نمی ایند و کمک تان نمیکنند. مگر آنها گذشته های خود را فراموش کردند که چه بودند، در چه فلاکت زندگی مینمودند و فعلا در کجای از زندگی قرار دارند. ثروت آنها، خونبهای میلیونها شهید کشور ماست

تا زمان داری، دمی حال سیه روزان بپرس

ورنه، داد تیره روزان را " زمان" خواهد گرفت

بعد از اندکی وقفه از او سوال نمودم از مادرت بگو؟ آهی سردی از گلو بیرون نموده و آهسته گفت: من فکر میکردم قصه های تلخ مادرم اکنون درج صفحات تاریخ شده و همه از آن خبر دارند. لیک با تاسف می بینم که تاریخ هم ما را بدست فراموشی سپرده است، حق هم دارد ما ها که حق زیستن نداریم گمنام میآیم و گمنام میرویم، تاریخ با ما چه کار دارد که صفحات خود را برای ما گمنامان تخصیص بدهد. آه فراموشم شد گفتی از مادرم بگویم. خوب گوش کن، در جریان چندین سال مادرم نیز تاریخ ساز بود اما نه برای خودش، بلکه برای آنانیکه بالای اسم وی تجارت میکردند. یکروز مادرم را چادری پوشانیدند و گفتند این است سرنوشت تو، روز دیگر برایش گفتند تنها چادری برایتو کافی نیست باید در داخل خانه زندانی باشی و شیشه ها را هم باید رنگ سیاه بزنی. روز بعد در محضر عام شلاقش زدند و بالاخره یکروزی هم در برابر چشمان حیرت زدۀ مردم در میدان ورزشی اعدامش نمودند. او را کشتند، اما در مقابل، تعداد دیگری از برکت خون وی زنده شدند و از خونش تجارت نمودند. روزی هم شد که برای جلب توجه عکسهای مادرم درج صفحات اول مطبوعات جهان گشت. کسانی برایش گریستند و کسانی هم موقع را غنیمت شمرده از وی بحیث یک کالای پر فروش تجارتی استفاده نمودند و امروز، افسوس که مادرم نیست و گرنه حتما نمایندۀ مردم شکم گرسنه در قبرستان میبود. چون حالا زمان، زمان زنان است و دنیا از زنان افغان حرف میزنند و از حقوق شان دفاع میکنند، اما با تاسف دنیا هم با زنانی  کار دارد که بچشم شان میخورد، نه ما های که هرگز در معرض دید شان قرار نگرفته و نخواهیم گرفت. خواستم حرف دیگر بزنم که با عجله صدا زد: حتمآ از پدر و خواهر و برادرم میخواهی بپرسی درست؟ گفتم: تصمیم من چنین بود. با صدای لرزان گفت: قصه های تلخ و غم انگیز آنها را بیا به یک وقت دیگر بگذاریم حال تو هموطن فکری برای سیر کردن شکم گرسنه ام کن که نزدیک است من هم تلف شوم و فردا برای قصه پردازان، افسانۀ دیگری خواهم بود وعکسم بار دیگر زیب صفحات مطبوعات جهان

 اگر قرار است بمیرم حداقل بگذار در شب آخر از زندگی بی ثمرم که هرگز نفهمیدم چرا تولد شدم، و چرا باید بمیرم، با شکم سیر بمیرم.

ز روزگار غم آلود من، گذشت بسی

حدیث درد نگویم، مگر به همنفسی

                                                  مهدی "سهیلی"